تبليغاتX
ماجراهای جودی آبوت و بابا لنگ دراز... !!

ماجراهای جودی آبوت و بابا لنگ دراز... !!

ادبی -شخصی-روزانه- همه چیز از جودی ها و جرویس ها!

شاید من از همه آدمای اطرافت بهت دورترم اما با همین شناخت کمی که ازت دارم حاضرم ثابت کنم دونه دونه حرفهات (نمیگم دروغ چون ممکنه واقعا خودت خودت و اینجوری شناخته باشی) اشتباهه و ابدا اینهایی که نوشتی حتی یکدونه اش هم نیستی . البته خیلی هم نیاز به شناخت عمیق نداره تا آدم بفهمه اینهایی که تو نوشتی "تو" نیست .
چون بهم ثابت کردی اینها نیستی و برعکس من یه عمر فکر میکردم همینایی . یعنی توی ذهنم بودی
ولی خودت بهم نشون دادی که نیستی .
اما انگار اینروزا بدجوری کم آوردی یا بریدی که اینجور به من منم افتادی . خیر باشه ایشالا . خصوصی هم نوشتم مثل تو آبروی دیگران و ببازی نمیگیرم حتی اگه همه حرفام حقیقت محض باشه که نیست و آدمم و ممکنه اشتباه کنم باز عمومی نمینوشتم . من که تائید نظرات نداشتم و تو اینکار و با من کردی . خیلی خوبی آخه.
مستقیما نمیگم کیم چون توهین و تحقیرات خسته میکنه آدم و جوابای یه آدم ازخود بریده هم به درد نمیخوره که میخواد گارد بگیره و پنجول بکشه توو روح آدم اونم با اون لحن و ادبیات خاصی که تو استفاده میکنی ... بی خیال .
نظر من این بود . اشتباهه خدا من و ببخشه و تو حلالم کنی درستم بود دیگه اهمیتی نداره چون تو دیگه از دست رفتی . اما اگه مایه دلخوریت شد ببخش حرف دلم بود . نشنیده بگیر تو که بلدی . بای .

 

شنبه 18 مهر 1388 ساعت: 20:34 توسط:اشنام ولی نمیشناسیم !!!!

حضور انور مخاطب گرامی عارض هستم که کامنت خصوصی شما را خواندم و قطعا اگر "دیگر اهمیتی نداشت برایتان"، دلیلی برای کامنت دادن "خصوصی" نداشتید.  بعد از خواندن این کامنت، تصمیم گرفتم علی رغم روند رفتاری همیشه ام که کامنت های خصوصی را انتشار نمی دهم، کامنت شما را پست کنم چون متن مذکور، در خفا علاقه شما را به " مطرح شدن حرفتان در انظار عمومی " القا می کند. گذشته از این، بعد از خواندن کامنت، بیش از اینکه بخواهم ناراحت و عصبی بشوم - که نهایتا هم نشدم، چون دلیلی نداشت بر اساس یک کامنت سرشار از تناقض عکس العملی عصبی نشان بدهم -، متعجب شدم، بسیــــار زیاد. یعنی اطمینان اول کامنت شما به خودتان در قضاوت نسبت به من و شخصیتم ، در پایان کامنت به شاید اشتباه کنم و خدا ببخشد و تو حلال کنی رسید!!! اگر شما واقعا از همه افراد اطراف من به من دورتر باشید و شناخت کمی داشته باشید، پس بر اساس همان شناخت کم قضاوت می کنید که خب هیــــچ، کلا جای بحثی نخواهد بود با کسی که بر اساس شناخت کم خودش را بر حق می داند. اگر غیر از این باشد و به من نزدیک باشید، خب طبیعتا مرا شناخته اید یا نخواستید بشناسید که بعید است. بنابراین بر اساس گفته خودتان مبنا را بر دور بودن شما و شناخت کمتان می گذارم. بعد از آن این نکته قابل تامل است که وقتی شما شناخت کمی نسبت به من دارید، چه طور حاضرید اثبات کنید که دانه دانه حرف های من اشتباه است و این منی که نشان می دهم نیستم!!! شما که شناختی ندارید!! بعد می رسیم به اینکه فرمودید : خیلی هم نیاز به شناخت عمیقی نیست که بفهمید این منی که نوشته ام من نیستم. خود من قائلم به شناخت عمیق برای قضاوت، اما لزوما به این معنی نیست که بقیه هم باید این طور باشند، اما همین هم به این معنی نیست که هرکسی از در آمد به خودش اجازه بدهد درباره  شخصیت من و افکار و اعتقادات من، نظریاتی بدهد بر اساس منطق  ِ  تفکر سطحی! می دانید چرا؟ چون خودم نخواسته ام سطحی باشم، پس آدم های سطحی برایم ثقیلند. آدم هایی که ادراک عمیق را  اگر برای قضاوت به کار نمی بندند پس کجا به کارشان می آید؟ آدم هایی از این دست فاقد صلاحیتند برای من که حرفشان بخواهد اعتباری داشته باشد، این از این نکته. دیگر اینکه هیچ کسی، دیگری را بهتر از خود آن طرف نمی شناسد، حتی مادر آدم :) کسی به اندازه خود من از من  ِ  واقعی َم خبر ندارد. حتی خودم هم همیشه نمی توانم با قاطعیت بگویم در فلان مورد، فلان رفتار را خواهم کرد. چرا؟ چون همه آدم ها درصدی غیرقابل پیش بینی بودن نهانی دارند.

گذشته از آن، شما مرقوم فرمودید که بهم ثابت کردی اینها نیستی و برعکس من یه عمر فکر میکردم همینایی!!! . تا جایی که حساب حتی سرانگشتی ارتباطات در حالت کلی نشان می دهد،میان آدمی که مرا بشناسد و من او را نشناخته باشم، حدی از رابطه شکل می گیرد که معمول است. در حد عمومی، مخاطب عام. متوجهید؟ و تا جایی که در خودم سراغ دارم، شاید من سعی در اثبات درست بودن یا اشتباه بودن رفتارها و حرفهای خودم یا بقیه داشته ام، اما هرگز برای یک مخاطب عام  ِ عمومی  ِ معمولی، وقت برای اثبات آن هم به اندازه یک عمر!!!!!! نذاشته ام و نمی گذارم. این هم یک نکته ناشی از شناخت سطحی شما. این ولی خودت بهم نشون دادی که نیستی برایم جالب است. می دانید؟ من به کسی که خیلی  دور از دایره ارتباطات من است، و شناختی کم از من دارد خواستم ثابت کنم این ها هستم در صورتی که یک عمر این ها نبودم - و بماند که وقتی کسی را نمی شناسم چرا باید انقدر وقت و انرژی بگذارم که خودم را اثبات کنم برایش!!! - و آن مخاطب عمومی را که سطحی اولیه از ارتباط با من داشته !! - که اصلا معلوم نیست داشته یا نه - را فریب داده ام و خودم نشان داده ام که این ها نبوده ام! تناقض در رفتار را بدون مثال قبول ندارم خانم یا آقای کامنت دهنده. یعنی کلیت این ارتباط فرضی شما با همین چند سطر زیر سوال است.

می رسیم به بخش منم منم کردن های من به زعم شما البته. هر انسانی در زندگی اش کم می آورد، خلوت می کند با خودش، عصبی می شود، گوشه گیر می شود و دلش می خواهد خودش باشد تا بهبود پیدا کند- همان طور که هر انسانی ممکن است اشتباه کند، همان طور که گفتید -  یعنی در حالت کلی آدم بودن این خصلت لحاظ شده. حالا شما می خواهید این را بگذارید به حساب از خود بریدن و ضعیف بودن من که نهایتا اثبات کنید می خواهم دست به خودکشی بزنم برمیگردد به همان برداشت سطحی شما و شناختی که لزومی ندارد عمیق باشد از دید شما که بر همین اساس هم شما می توانید به همین فکر خودتان ادامه بدهید و سرخوش باشید که چه قدر آدم شناسید! :)

در مورد خصوصی هم نوشتم مثل تو آبروی دیگران و ببازی نمیگیرم، که بخش شگفت انگیز کامنت شماست باید بگویم، آبرویی که بخواهد از جانب فرد ناشناسی که حتی جرات ندارد ایمیل خودش را برای دریافت پاسخ بگذارد و معتقد است که شناخت شکمی و سطحی برایش کافی ست که خودش را دانای کل بداند و منم منم اصلی را خودش راه بیندازد، برود بهتر است  :) ضمن اینکه نمی دانم کجا آمده ام کامنت عمومی برای شما گذاشته ام که آبروی شما را ببرم!!! آبروی کسی را که نه می شناسم نه در دایره ارتباطی من است نه سطحی از شناخت را دارد که قضاوتش برایم مهم باشد نه حتی ایمیل یا وبلاگ شما را دارم و از همه مهمتر نه من کسی بوده ام که با آبرو ریزی بخواهم چیزی را ثابت کنم! در قاموس شما شاید تعریفی برای آبروریزی به عنوان ابزار کسب آبرو برای خودتان باشد اما برای من نیست. و نمی گذارم کسی بخواهد از بردن آبروی من به نفع کسب آبروی خودش استفاده کند. مخصوصا در مورد این گفته شما : من که تائید نظرات نداشتم و تو اینکار و با من کردی . خیلی خوبی آخه! من خیلی وقت است برای کسی کامنت عمومی نداده ام. چه برسد به اینکه تائیدی باشد یا نباشد.

مستقیما نمیگم کیم چون توهین و تحقیرات خسته میکنه آدم و جوابای یه آدم ازخود بریده هم به درد نمیخوره که میخواد گارد بگیره و پنجول بکشه توو روح آدم اونم با اون لحن و ادبیات خاصی که تو استفاده میکنی !

می توانم تصور کنم چرا مستقیما خودتان را معرفی نمی کنید. به هر حال اعتماد به نفس اول یک کامنت که در آخر به شاید اشتباه کردم  و حلالیت تبدیل شود و دست انداختن به هر چیز از جمله آبرو برای حفظ خودتان، می تواند عدم مقبولیت ِتان را اثبات کند. همچنین ترک و شکاف شخصیتی ناشی از سال ها شکست ارتباطی. این را قبلا هم در یک پست گفته ام: کسی که حتی جرات ندارد خودش را معرفی کند، ایمیلی بگذارد که جوابی بشنود، آنقدر ها عزت نفس ندارد که بخواهد با امثال من هم کلام باشد و جوابی بشنود. اگر حرف شما حق باشد یا نباشد،  گفتنش به عنوان یک نظر خللی ایجاد نمی کند. می توانستید خودتان را معرفی کنید، بهتر نیست با ترس درونیتان از من کنار بیایید؟ :) ضمن اینکه بهتر نبود از کلام خودتان برای حرف زدن استفاده کنید؟ چرا که این پنجول کشیدن در روح کسی، تکه کلام من است. دزدی، دزدی ست حتی اگر تکه کلام افراد باشد  :).. لحن و ادبیات خاص من هم که خودتان فرمودید خاص من است. شما هم اگر از ادبیات خودتان استفاده کنید زودتر به مقصد می رسید تا دزدی کلام دیگری. حالا اگر از پس کلام من بر نمی آیید هم می توانید تمرین کنید. آداب حرف زدن و معاشرت را یاد گرفتن، برای ارتباطات اجتماعی تان خوب است. :)

دیگه اهمیتی نداره چون تو دیگه از دست رفتی . در این مورد هم وا عجبا که انقدر یک آدم از دست رفته به شما فشار آورده که آخرش باید حلالیت بطلبید و خیال کردید با گفتن نشنیده بگیر تو که بلدی، می توانید قضاوت سطحی خودتان را ماله بکشید. دشمن های من زیادند، شما اولی آن ها نیستید و آخری هم نخواهید بود اما پیشنهاد می کنم آیات ارشادتان را برای گوش های شنوای مثل خودتان خرج کنید. این عطیه سادات، خودش یک پا امامزاده است :) نیاز به پیامبر ندارد.

 بنده شاید انتقادات سازنده و گله گذاری های با دلیل را بشنوم، اما حرف های سطحی بی شناخت را نه. ضمن اینکه شنوا بودن با گوش دادن و تاثیرپذیری فرق دارد. این ها را نوشتم که هم شما به آرزوی قلبی تان که توجه من بوده برسید، هم دیگران بخوانند و ذهنیت غلطی که می گوید نگارنده این وبلاگ فقط دنبال تمجید شنیدن است را عوض کنند.

انتقاد کنید، با دلیل و منطق. حرف زدن بیش از پنجول زدن به نتیجه می رسد.

برای  شما آروزی موفقیت دارم مخاطب ناشناس  :)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:25  توسط ع. س. ف   | 


آدم حرف مفت زن نیستم،
آدم حرف مفت شنویی هم نیستم.
آدم زخم زبان هایی دو قبضه شنیدن نیستم.
آدم سر راستی هستم، آه عین کف دست
اهدنا الصراط المستقیم  ِ خودم بودم همیشه، که بعضا راه کج بقیه بود.
آدم زخم زدن نیستم
یعنی سعی کرده ام نباشم
آدم ریز ریزک ناراحت شدن ِ یکهو خروشیدن و نعره زدنم
آدم نگه دار نگه دار نگه دار بعد یکهو نعره بکش و داد بزن
آدم بغض های فرو خورده ام
آدم سختی ِ آسان ِ آسان سخت ِ زندگی َ م
آدم در عین تلخی، شهد ریز به کام بقیه
آدم خوبی هستم، خیلی خوب

داشتن رفیقی مثل خودم، واقعا افتخاری ست

اما نهایتا خاک بر سر بی شعور آدمها
که باید رفاقت را بهشان فرو کنی تا بفهمند
..

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:20  توسط ع. س. ف   | 

 

من شاید سعی کرده باشم همدم باشم، همدرد باشم، سنگ صبور باشم - فارغ از درستی و خطای همین نوع بودن -، اما تضمین نداده ام که سطل آشغال روحی کسی باشم. داده ام؟ آن هم وقتی و جایی که خواسته ام خلوت باشم و برای همه تان - به جرات می گویم همه تان، فارغ از درست و غلط بودن کارم - رفاقت خرج کردم نه دوستی دو زاری از جنس خودتان، اما هیچکدامتان هیچ وقت نه بودید، نه شنیدید ، نه حتی بلدید درست تنها بگذارید آدم را.

شمایی که هر وقت باید می بودید، نبودید
هر وقت نباید می بودید، جفت پا وسط خلوت آدم بودید

شمایی که نمی دانم کی می خواهید یاد بگیرید مساله بودن یا نبودن نیست..

مساله چه طور بودن است.

                    ...

شمایی که حتی نمی دانید می خواهید بروید، یا بمانید
فقط هستید.

حضور نصف نیمه
ما بین رفتن و ماندن!

کی یاد می گیرید که بودنتان را دریغ نکنید و نبودنتان را تحمیل؟
کی یاد می گیرید برعکس همین را؟

کی یاد می گیرید نصف و نیمه بودن برای کسی معادل همان رفیق نیمه راه است؟

کی یاد می گیرید تکلیفتان را با خودتان معلوم کنید؟

من هم نیستمتان دیگر!

که هر وقت دلتان درد دارد یاد آدم هستید و هر وقت آدم درد دارد..

 معلوم نیست دلتان به کجا خوش است و سرتان گرم
و حتی آنقدر رفاقت ندارید
که وقتی دردهایتان را شرابه می کنید به دل آدم
خوشی هایتان را هم تقسیم کنید

حالا مساوی هم نه، بخشی از آن را.

* تاکیدات را فوراستار خوب لحاظ کرده، ممنونم.

پ.ن : این پست می تواند روز به روز تکمیل تر شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:42  توسط ع. س. ف   | 

 

من يك لاك پشتم. لاكم هميشه همراه من است.
هر بار لازم باشد، خلوت می كنم
می روم داخل لاك خودم
اصلا دليل اينكه لاك پشتم همين است كه هر زمان، هر لحظه خلوت خواستم

"داخل لاك خودم خلوت كنم".

حالا هی سنگ بندازيد و بخورد به لاكم، صدا بدهد
كه يعنی بيا بيرون..


برای خلوت كردنم نياز به اجازه كسی ندارم.

می خواهم خلوت كنم
خلوتم بگذاريد.

حتما بايد روي لاكم كاغذ بچسبانم و بزنم
لعنت بر كسی كه به اين لاك سنگ بزند؟
لاك پشت آزار نباشيد.
تا هر زمان حس كنم لازم است
داخل لاكم خواهم خوابيد.

بی توضيح حتی..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:12  توسط ع. س. ف   | 

 

دلم هم می خواهد چمدانم را ببندم و بروم جایی دور، که هیچ کسی نباشد. چند کتابی را که دوست دارم ببرم،  بالش نرم و لحاف خوش بویم را، چند دست لباس راحت، یک دوربین عکاسی به اضافه کفشهای راحتی برای رها دویدن. گردنبند و انگشتر دوست داشتنی ام را هم ببرم.  موبایل را هم خاموش کنم و ساعت را هم باز کنم که نه زمان و گذشتنش را بفهمم و نه از کسی خبردار باشم. روزنامه و اینترنتی هم نباشد. راحت و بی خیال!

                  سفر


تو را اگر هنوز همتی به جا مانده است.. سفر کنیم.
سفر کنیم، سفر.
سفر، ادامه بودن
ز سینه، زنگ کدورت زدودن است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:9  توسط ع. س. ف   | 

"دلم واست تنگ شده عطی...
خیلی...
واست خیلی دعا میکنم که همه چی واست درست شه... همه چی..."

.

.

کی می دونه جای خالی تو یعنی چی؟ کی می دونه وقتی من میرم مشهد و قراره تو رو نبینم یعنی چی؟ کی می دونه  کیلومتر بشه مایل یعنی چی؟

تو هم نمی دونی چه بغضیه وقتی قراره نباشی اونجا. وقتی قراره جای خالیت باشه و ...

گریه کردم امشبُ غریب دلتنگت بودم..  دونه های خیس کیبورد، شاهده!

پ.ن : با عادله به یادت می خندیم؟!  :(

 

                                 ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:18  توسط ع. س. ف   | 

 

یا من هوَ لِمن دَعاهُ مُجیب / ای آنکه هرکه به درگاهت دعا کند، اجابت می کنی -


جوشن کبیر، فراز 97

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:42  توسط ع. س. ف   | 

                                 پیش به سوی کودکی..      

                     

- امروز صبح که از خواب بلند شدم، یاد درخت خرمالوی خانه میردامادمان افتادم. میرداماد، تمام کودکی من بود شاید. یاد حیاطش که یک باغچه دلچسب داشت، با درخت خرمالو، توت، گیلاس. یاد دیوارش افتادم که قد کشیده بود و فاصله شده بود میان ما و همسایه بغلی. تمام تن دیوار هم از این برگ های چسب بود تا بالا. ظهرهای تابستان که با علی و تهمینه و شادی و علیرضا و امید و شهرام می رفتیم آب بازی. آن سراشیبی حیاط که به پارکینگ وصل میشد. آن دوچرخه سواری هایی که کردیم و چند بار زمین خوردن هایی که با بوس های علی و تهمینه همراه بود برای بند آمدن اشکهایم. آن چسب های خیس که علی شلنگ آب را بالا می گرفت که خیس شوند و ما از زیرش رد می شدیم تا خنک شویم. رنگین کمان دیدن هایمان. چیدن برگ های درخت توت برای کرم های ابریشمی که پریسا هر سال برایمان می آورد و ما ذوق پروانه شدنشان را داشتیم. تمام کودکی ام امروز ورق می خورد.  از حیاط خلوت با شادی و علیرضا حرف زدن. خاله بازی و یک نفس دویدن علی رضا تا طبقه چهارم برای گرفتن سوییچ و " خب می خواهیم برویم سفر توی بازیمان، بی ماشین نمی شود که " گفتن هایش.. راه مدرسه را رفتن، انتظارهای دم در برای آمدن تهمینه و پریسا از مدرسه. دویدن دم درهای با ذوقم برای علی. شربت نذری علی و امیر را جوشاندن و بردن به هیئت محله. آقا جان، آقا جان.. پدربزرگ چشم میشی، خاکستری مهربان که مثل بابانوئل بود و هر یک بیستی که می گرفتم برایم جوجه رنگی می خرید، عصا زنان می آمد دم مدرسه دنبالم و من با مقنعه کج می پریدم بغلش. چه قدر بغض کردم برای آقا جانی که نیست، برای عزیز .. برای مادربزرگی که عطر برنجش همیشه در راه پله پیچیده بود. همیشه همسایه بالایی با عزیز درد و دل می کرد. چه قدر این جمعه دلم خواسته بود که برای یک بار برگردم به همان روزها و همه چیز از نو جلوی چشمم گذر کند. آن آدم ها باشند، آن شادی های بی تکرار  ِ  خوش طعم. آن عروسک بازی های تابستانه با تهمینه. چه قدر با تهمینه لگوهای علی را بی صدا برداشته بودیم و معلم بازی کرده بودیم. همه را خوب به خاطرم آوردم و دانه دانه مزه کردم. بعد گذاشتم سر جایشان در صندوقچه دلم. بوی کهنه شدنشان آنقدر عزیزست که هیچ دلم نمی خواهد بپرد. تمام کودکی ام را مزه کردم، چه قدر خوش طعم بود.  چه قدر دلم تنگ شده بود. چه قدر دلم تنگ است. چه قدر دلم آن کودکی ها را می خواهد، همان زیر درخت خرمالوی باغچه نشستن را، چیدن خرمالو با علی و تهمینه را. چه قدر دلم تنگ شد برای همه وقت هایی که قدم به شاخه گیلاس نرسیده بود و علی با قد بلندش شاخه پایین را خم کرده بود که بچینم، یا مرا سوار کولش کرده بود که قدم بلند شود و دستم برسد. آن وقت ها قد بلند شدن دلخوشی بود نه قد علم کردن. آن وقت هایی که دستم می رسید به شاخه گیلاس انگار بهشت داشتم. آن وقت هایی که نهایت آرزویم دوش حمام بود که جایزه دختر خوب بودنم بود. تهمینه که بلندم می کرد تا دستم به دوش حمام برسد و آب بازی کنم.

چه قدر دلم تنگ شد برای همه آن قد بلندی ها و دست رسیدن ها..

چه قدر  گریه آمد دلم از قدی که بلند کردم و روزگار هم قد کشید هم زمان. دست هایی که به شاخه گیلاس رسید، و اولین بار فهمیدم " دسترسی" همین بوده،  اما حالا می بینم هیچ چیز در دسترس نیست اصلا. دلم درد آمد چه قدر از تمام روزهایی که "از دست دادن" ها، جای همه "دسترسی" ها را گرفت. تمام کودکی ام را مزه کردم، و لبخند مبهمی زدم... شاید نباید "بزرگ" می شدم. بزرگ شدن، کار دخترک های کوچک نیست. دخترک کوچک کودکی هایم با موهای لخت مشکی و پیراهن صورتی ایستاده بود دور و این من  ِ  بزرگ شده امروز را دید می زد. قد کشیدنم را دید و خندید که چه قدر دور شده، که چه قدر بزرگ شده ام!

دلم کودکی هایم را خواست امروز، به اندازه تمام بیست و سه سالگی َم.

 

                          پرتاب شدم به کودکی هایم...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:11  توسط ع. س. ف   | 

 

- این جنگ ، تنها جنگی ست که معلولیتش عقب ماندگی ذهنی ست.

* نوشته شده در بيست و هشت  روز  ِ بهمن ماه ِ  سال ۸۷  ِ پار، پاره پار..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:47  توسط ع. س. ف   | 

طیاره ها...
همیشه نمی رسند.
می افتند گاهی..

بعد، سال ها که بگذرد،
یک روز با خودت می گویی :

یک طیاره سوار شوم که اصلا نرسد - فقط بیفتد.

* نوشته شده در ۱۴ ُمين روز  ِ ماه دوم  ِ  سال  ِ  حال. يازده و سی دقيقه صبح.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:50  توسط ع. س. ف   |